تبليغاتX
صحرا

امشب شب سختیه ; نمی دونستم وقتی همه چیزات رو میذاری واسه یکی  که باهاش باشی سعی می کنی عاشقش باشی ; اینکه دوستش داری  تا اون جائی که میتونی از همه چیزت می گذری ....

ولی او ن این طوری جوابت می کنه چقدر سخت می شه;

از  موقعی که تصمیم گرفتم ازدواج کنم  خواستم واقعا زندگی کنم  خواستم با همه چیزش کنار بیام  می خواستم زندگی کنم با تمام وجودم; از ته دل;  از ته دل خواستم که تا آخر عمرم هرکاری که می تونم براش بکنم ;  حتی نفس کشیدنم واسه اون باشه;  ولی شاید اشتباه می کردم.......

تنها چیزی که ازش خواستم  این بود که تنهام نذاره توی هیچ شرایطی;  تمام عمرم تنها بودم و نمی خواستم باقی مونده اش رو هم تنها باشم;  هیچ وقت... از تنهایی گریزون بودم....

ولی الان احساس تنهایی می کنم  حس می کنم فقط خدا هست هیچ چیز وجود خارجی نداره.... مهرش توی دلم ولی تنهایی یک شکنجه گاه برام... تازه فهمیدم که برای تمام عمر تنهام... دیگه برای تنها نمودنم نمی جنگم...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 22:33  توسط مونس  | 

 سلام

تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم...

...

آرزومند شادی لحظه به لحظه دلهایتان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:2  توسط مونس  | 

سلام عزیزان

توی این مدت که با شما بودم خیلی از هم صحبتی با شما لذت بردم . هر چند خیلی کوتاه بود....

نمی تونم برای مدتی باشم و این را هم نمی دونم که بر می گردم یا نه!

خدا همیشه یار و نگهدارتون باشه شاد باشید و سربلند

به قول یه دوست فعلن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط مونس  | 

دل ...؟؟؟؟؟؟

عشق...؟؟؟؟؟

لبخند... ؟؟؟؟؟

شادی.... ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

زندگی... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عدالت.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حق.... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا خیلی ها فکر می کنند می تونن صاحب... باشند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بخند عزیز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:39  توسط مونس  | 

آواز عاشقانه

 

آواز عاشقانه ما در گلو شكست

حق با سكوت بود،صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند

تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه هاي  عقده گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ دل نداد

اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها درگلو شكست

« بادا» مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آيا » زياد رفت و « چرا » در گلو شكست

فرصت گذشت وحرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا دل گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست

                                                                                                                    قيصر امين پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:15  توسط مونس  | 

 

سلام دوستان...

امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:24  توسط مونس  | 

اما واقعيت بلاعزل اين است كه خطر كردن خود حكايتي است غريب كه راه گريزي از آن نيست چرا كه بشر به حكم بشر بودن ناچار از قهرمان شدن است و به حكم جبر و اختيارناچار از بر سكو ايستادن! و اگر بخت يارش باشد و پروانه جانش پيله ي « مجاز» را دريده باشد ديگر هراس سر نيزه هاي آخته در گودال هاي كينه توزي هاي بيمار گونه نخواهد توانست مجال جولان دادن جان رادر آستان جانان به سخره بگيرد و تبرك معنا را آلوده به كذب رضايتمندي هاي مجازي كند كه سراي واقعيت هستند.

وافسوس از زماني كه قهرمان شدن ما به بهاي رسيدن به رضايتمندي آلوده اي تمام مي شود كه به واسطه اختياري از سر جبرپذيرفته ايم!چرا؟؟؟

چرا كه بايد قهرمان شويم! چرا كه مي خواهند قهرمان شويم! چرا كه مي خواهند  و مي خواهيم قلندر كوچه پس كوچه هاي احساس باشيم! و اين قهرمان پروري شايد ناشي از قدرت گرفتن احساسات سركوب شده اي باشد كه در هيبت ديكتاتوري هاي مهربان طي طريق مي كنند!!!

و صد البته اين ميسر نمي شود مگر زماني كه طالبان سكوي پيروزي به چشم هاي مجهول الهويه اي  كه از پس نيزار نيستان به آنها خيره مي شوند لبخند مي زنند.چرا كه مي خواهند قهرمان شوند و بي آنكه به زير پايشان نظري افكنند به سوي سرچشمه بلا مي دوند. چراكه مي خواهند قهرمان شوند و با كفش هاي آلوده بر سكوي پيروزي مي ايستند تا بشارت رسيدن به حلاوت آسودگي مكدري را در گوششان زمزمه كنند و مدال بر گردنشان بياويزند چرا كه مي خواهند قهرمان باشند!!!

منعم نكنيد ، حكايت ديگري هم هست، حكايت آناني كه خطر مي كنند با پشتوانه اي از حلاوت نداي دل و حكمت و هدايت عقل و اين ميسر نمي شود مگر براي آناني كه ذبح شرعي مجاز را در ميعادگاه سپيده دم  به تماشا نشسته و آموخته باشند راز شادماني بي سبب راو اين كه نگذارند موجودي ، آزادي حالشان رامصادره به احسن كنند! و آموخته باشند در پي گرفتن عكس يادگاري با ماه نباشند چرا كه عاقبتي بيمارگونه را مي طلبد كه به فاجعه مي انجامد...

وا...اعلم كه اينها الهام هاي پس از موعظه نبوده است كه تلنگر ادراك است براي جدا شدن ازاوهام ثانيه هاي «ما» و«من» كه سد راه عبور از گذرگاه «هيچ كس شدن» است و اما چه كسي اهميت مي دهد ك شنونده نغمه خواني هاي آسماني« هيچ كس شدن» باشد؟! آن هم در زمانه اي كه مدام به تو گوشزد مي كنند: براي نگاه داشتن سر، هيچ سري به هيچ تني نشايد!!!

و«هيچ كس» هوس سرنوشت نيست. بلكه حكايت جان بي قراري است كه براي يافتن وطن در تكاپوست تا بي وطن نماند.

آن جايي كه قهرماني در حافظه خلقت  در هيچ شدن معنا مي شود.پس يادم باشد اگر در توانم نيست رنج خوش سرانجام خانه به دوشي جان بي قرارم راپذيرا باشم. همان بهتر كه شناورماندن شكوه كلام را در خلا زمان نظاره كنم، نگاه پنجره به آسمان را به فراموشي بسپارم و بگذارم به جاي من بنشيند!!!و شايد اين سزاوار تر باشد، كه در كمال خونسردي، انباشتگي سكوتي را كه گلوگاه واقعيت را خراش مي دهد به جان خريدار باشم چرا كه كلمه ي عبور جز از زبان دل بر بستر حيات جاري نمي شود، و شنونده اي به جز خرد لايتناهي نخواهد داشت...

يكسال ديگر گذشت و من هنوز رنج خوش سرانجام كوله بار خانه به دوشي جان بي قرارم به دوش مي كشم و چه خوش است سنگيني مباركش! به كفش هايم نگاه مي كنم كه هنوز آلوده نيستند. هزار بار شكر.

صداي اذان در گوش جانم طنين انداز است كه بي قراري ام رامجال نمي دهد باز هم بوي نان و ادكلن...

اما خوشا دل ، كه نگاهم رد پاي حقيقي را مرور مي كند كه از كوچه پس كوچه هاي ناكجاآباد غريبانه گذشته است و من در انديشه آنم كه پا جاي پايش بگذارم اگر كلمه عبور از زبان دل جاري شود و خرد الهي مجوز عبورم صادر كند و هنوز بر اين باورم كه هوالناصر و هوالسميع.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:21  توسط مونس  | 

 

"سلام . تازه رسيده بودم و دريغ كه تاب ماندنم نبود.ديروز در عبور از كوچه هاي ناكجا آباد، بوي نان و ادكلن مشامم را پر كرد، نگاهم رد پاي كساني را مرور كرد كه براي قهرمان شدن آمده و رفته بودند! كسي كنارم عميق نفس كشيد و گفت: بوي بهار مي آيد،بهار با جوانه هاي سبز و اميدوارش.

با خود انديشيدم كه راست مي گويدچرا كه واژه هاي شاخسار احساس هم جوانه زده بودند. واژه هايي ، طالب منشوري شفاف براي انعكاس باور هاي بالقوه كه با وزش باد بهاري بر شاخساراحساس درخت انديشه جلوس كرده بودندو اما اين نه به اين معناي بود كه الهام هاي پس از موعظه باشند.بلكه پيام اوران مقصود از ياد رفته اي بودندكه از ترس طنين فريبنده ي روزمرگي و نيسان، به نهانخانه ي ذهن آشفته بازاري پناه آورده بودند تا شايددر كنف حمايت احساس مچاله شده اي كه هنوز هم كارآمد بود به مقصد رهنمون شوند.

 واین خود قوت قلبی بود برا نگاشتن با این باور که : سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند و پرداختن به این مهم که در تفکر کیهانی برای این که ذهن محل بکر روئیدن بذر اندیشه های ناب شود گاه آبروی ذهن را باید برد و این امری بلا منازع است برای کسانی که به عبور می اندیشند. قطعا شنیده اید که می گویند: قلب انسان ها به اندازه ی مشتشان است و چه دردناک و شاید هم چه خوش است زمانی که مشت مخاطبین معنادار پیش هم باز می شود!!! دردناک ازآن رو که گاه آنقدر سیاهی و سفید در آن موج می زند که هر دم بیم آن می رود قایق احساس وارو شود و چه مصیبتی است خطر کردن و دریافت این واقعیت که مهارت پاروزدن در تلاطم امواج ساه و سفید از حافظه ادراک رخت بربسته است!!!و خوش است از آن رو که تکلیف تاخت و تازهای است چموش و نجیب احساس را خوهس دانست تا سرانجامی چون بهرام گور را نداشته باشی..."

                                                                                                                      ادامه دارد...

سلام عزيزان،

پيشاپيش عيدتون مبارك،

توي اين سالي كه گذشت ، براي هممون پر بود از خاطره ها، پر بود از تجربه ها... چند روز ديگه سال جديد مي ياد با كوله باري از اتفاقات و يادگاري هاي نو و تازه، اميدوارم سال جديد سالي پر از بركت و پاكي براي همه شما پاكان باشه. ان شا ا..

از سرور مهربانان خواستارم كه توي اين سال نعمت دوست داشتن را نصيبمون كنه، كه دوست داشته باشيم...

امروز يه دلنوشته از يك دوست مي خوندم، نوشته ي طولاني بود، ازش خوشم اومد، با خودم گفتم خوبه براي شما گلهاي بهاري هم بنويسم ،كه بخونيدش،و احساستون را بيان كنيد، متن بالا قسمت ابتدايي اون،از حضورتون ممنونم....

يه دشت پر از ياس سفيد تقديم شما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:1  توسط مونس  | 

...

نگاهي ميندازي پشت سرت ، مي بيني كه اي واي!!!!!!!!!

چقدر زمان را هدر دادي، همين طور لحظه هات را طي مي كني بي اينكه بفهمي و متوجه بشي چطوري گذشتند، شايد هم نخواستي كه...

ولي افسوس كه نمي توني برشون گردوني...

خيلي هاشون پر غم و خيلي هاهم شاد، وقتي بهشون فكر مي كني با خودت مي گي كه اي كاش مي شد توي اون لحظه مي موندي ، يا لااقل همون موقع دركش مي كردي.... اونوقت ديگه الان افسوسش را نمي خوردي،....

اين اي واي گفتن ها هيچ فايده اي نداره،

مگه چقدر وقت داري؟

چقدر از عمرت رفته؟

مگه تو مي دوني كه تا كي هستي؟

...

زندگي يعني لمس كردن لحظه ها، حالا چه شاد چه غمگين! به جاي حسرت خوردن و منتظر موندن الانت را درياب... گذشته كه تمام شد و به قولي گذشت، آينده ات هم كه هنوز نيومده! اصلا همين الانت آينده ات را مي سازه...

غمها خيلي مواقع اينقدر دردناكند كه نمي توني فراموششون كني، درسته، ولي نمي توني به خاطر غم ها، شادي ها را ازدست بدي....

...

مهربانا

ياريم فرما بتونم دلها را شاد كنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:1  توسط مونس  | 

 

....

جرمم این بود : من خودم بودم

جرمم این است : من خودم هستم

....                                                                 

                                                                  مرحوم قیصر امین پور

ولی من خودم را گم کردم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:3  توسط مونس  |